نوشته شده در آگوست 26, 2008 به وسیلهی mollah
سه شنبه پنجم شهریور ماه ۱۳۸۷
صبح قبل از ناشتا شرفیاب شدم. آقا خیلی سرحال بود. خدا را شکر کردم و به جان حاجیه خانم دعا کردم. وزیر خارجه و سفیر خودمان در زیمبابوه هم شرفیاب شده بودند. مشغول گزارش دادن بودند. آقا اشاره کرد که من هم در جمع باشم. از لطف معظمله به [...]
دستهبندی شده در: پراکنده | 4 دیدگاه »
نوشته شده در آگوست 24, 2008 به وسیلهی mollah
خیال کردید توی این چند هفته اخیر٬ ما توی سواحل هاوایی لم داده بودیم و حال میکردیم؟
نخیر اشتباه کردید. اصلا این خبرها نبود. چهل روز تحت انواع و اقسام شکنجههای روحی و جسمی بودم. تمام کلهام باند پیچی شده. سرم بیست تا بخیه برداشته. مچ پایم شکسته و الان توی گچ است. تحت مراقبتهای پزشکی [...]
دستهبندی شده در: اجتماعی | 3 دیدگاه »