عبید زاکانی حکایتی را نقل میکند که مناسب حال و روز زمامداران مملکت ماست که همیشه با بحران زندهاند:
آلت مردی را زنبوری گزید. با آلت بادکرده به منزل آمد و آنرا به زنش نشان داد. زن با خوشحالی پرسید: به به! این را از کجا آوردی؟
گفت: آلت خویش را به یکصد درهم به کسی دادم و آلت او را با مال خویش عوض نمودم.
زن گفت: اگر در تمام عمرت یک کار درست کرده باشی همین است. اصلا یکصد درهم را خودم به تو میدهم. روز بعد زن طلا و جواهراتش را فروخت و یکصد درهم را به مرد داد.
پس از چندی که ورم آلت فروکش کرد٬ زنش علت را سوال کرد.
گفت: ای زن میدانی چه شد؟ آلتی که خریده بودم٬ فروشندهاش دزد بوده و ظاهرا آنرا از یک عرب دزدیده و به من فروخته. بهمین خاطر مرا در بازار گرفتند و آنرا از من ستاندند و حتی یکصد درهم نیز جریمهام کردند.
زن گفت: از اول باید حدس میزدم که چنین متاعی را به چنان قیمتی به تو نمی دادند.
شما چه فکر میکنید؟
Filed under: طنزهای شیمبل خان
من همین الان هم التم از الت ان مرد بزرگتر است مواظب خودت باش گیرم نیفتی چون بدجور بهت هوس کردم ای کسی که این را میخوانی