اولين ماشينی که خريدم
خدا رفتگان شما را بيامرزد. پدر ما يک شورلت سواری شش سيلندر داشت مثل کشتی تايتانيک. گنده و کشيده. خيلی به آن ميرسيد و قربان صدقه آن ميرفت. روزهای جمعه همه اعضای خانواده برای شستن ماشين بسيج میشدیم. توی حیاط با آب و تاید میافتادیم به جان اون ماشین . آنقدر شيشه [...]
Filed under: داستان | بدون نظر »